
چشمهايت
قصه گوي خسته-
-روزهاي اندوه و عسلند
نگاهت را دريغ مكن
پروانه دستهايم
بهار را
بهانه كرده...
در هزارتوی خاموش
تا انتهای بودن
بی فانوس و بی چراغ
به چشمانت
اعتماد می کنم
پل
ترانه ها
پلي از رنگين كمان
بين فاصله دست هامان
"...باد مستم كه تو صحرا مي پيچم دور تو مي گردم..."
"...خواهم تو شوي محبوب دلم..."
"...يه شب مهتاب ماه مي آد تو خواب..."
"...تن تو ظهر تابستون به يادم مي آره..."
"...نازي نازكن كه دلم پر از نيازه..."
"...برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته..."
"...ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش، خوشا ایثار؛خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یار..."
ترانه ها
هم آغوشي خيال انگيز
جانهامان
ترانه ها
ترانه ها...
نگاهت
آبی تر از دریاست
انتظار
تلخ-شور
برکرانه ی گونه هامان
موج می زند
بوسه هايم برهنه اند
در آغوشم بگيرنازنين
مي ترسم
ازهر نسيم سرد
از خزان فراموشي